به دیدارم بیا هر شب
به دیدارم بیا هر شب،
در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند،
دلم تنگ است.
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند.
شبم را روزکن در زیر سرپوش سیاهی ها.
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه،
در این ایوان سر پوشیده، وین تالاب مالامال،
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا ای همگناهِ من در این برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا،ای همگناه، ای مهربان با من،
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهی ها.
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک،
شب افتاده است ودر تالاب من دیریست،
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستوها.
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم.
بیا ای روشنی،اما بپوشان روی،
که می ترسم تو را خورشید پندارند.
و می ترسم همه از خواب بر خیزند.
و می ترسم که چشم از خواب بردارند.
نمی خواهم ببیند هیچ کس مارا.
نمی خواهم بداند هیچ کس مارا.
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب؛
پرستوها که با پرواز و با آواز،
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی؛
نمی خواههم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده است و من تنها و تاریکم.
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند،
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی.
بیا ای مهربان با من،
+ نوشته شده توسط لی لی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت
0:9 |