از
دشمنان برند شکايت به نزد دوست
چو دوست بر جفاست
شکايت کجا بري ؟

|
از
دشمنان برند شکايت به نزد دوست
چو دوست بر جفاست
شکايت کجا بري ؟
+ نوشته شده توسط لی لی در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت
1:37 |
سلام
امروز براتون چند تا نقاشي از بهاره خانوووومي دختر كوچولوي خونمون آوردم بهاره كوچولومون هفت سالشه و گاهي هم نقاشي ميكشه و شعر ميگه اين بهاره كوچولو يه روز تصميم ميگيره نويسنده بشه ولي باز نظرش عوض ميشه وميگه نويسندگي درآمد نداره يك بار تصميم مي گيره دكتر بشه ولي از خون خيلي بدش مياد و دكتر هم نميشه خوب حالا نقاشي هارو ببينيد و لذت ببريد
+ نوشته شده توسط لی لی در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت
0:11 |
وقتي كه خاكم مي كنن..
+ نوشته شده توسط لی لی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت
0:16 |
کودک به خدا نگاه کرد گفت :حالا که من باید برم اون پایین وقتی دلم خواست با تو حرف بزنم چیکار کنم ؟خدا به کودک خندید : جای تو تو آغوش یه فرشته مهربونه ، اونه که به تو یاد میده چطوری با من حرف بزنی و خواسته هاتو بگی... یکروز که کودک آماده شده بود برای متولد شدن ... کودک به خدا گفت : همه دارن به من میگن قراره تو بری...نمیشه منو چند روز دیگه بفرستی؟ آخه من هنوز هم کوچکم و هم نیاز به مراقبت دارم . خدا پاسخ داد :من از میان فرشته ها یکی رو برای تو انتخاب میکنم .اون پیش تو میمونه و ازت مراقبت میکنه.
تا ج از فرق فلك برداشتن
+ نوشته شده توسط لی لی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت
20:38 |
برو ای دوست برو: دیده بر دیده من مفکن و نازم مفروش...من دگر سیرم...سیر به خدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست آتش سینه ی صد ها تن دلسردم من دل من چون دل تو صحنه دلقکها نیست دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست حیف از این قلب............ که بفرمان تو تسلیم تو جانی کردم حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز پایمال هوسی هرزه و آنی کردم در عوض با من شوریده چه کردی؟نامرد! دل به من دادی؟نیست؟ صحبت از دل مکن این لانه ی شهوت دل نیست دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست بگیر این دلت از سینه فکندیم بدر ببرش دور............ببر! ببرش تحفه ز بهر پدرت گرگ پدر
+ نوشته شده توسط لی لی در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت
0:14 |
هیچکی از رفتن من غصه نخورد هیچکی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و نا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود چهره هیچ کسی پژمرده نبود گلا اما همه پژمرده بودن کسائیکه واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن
+ نوشته شده توسط لی لی در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت
23:59 |
|
|